امشب که شب اوج مناجات دل ماست این مسجد و محراب خرابات دل ماست
با یار شب وصل و ملاقات دل ماست بر مقدم دلدار مباهات دل ماست
حیف است که دور از رخ جانانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
امشب که در میکده عشق تو باز است دست همه عشاق به سوی تو دراز است
یا رب سببی ساز شب ماه حجاز است با حضرت معشوق شب راز و نیاز است
وقت است که بر مقدم جانانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
ما طاقت یک جلوه دلدار نداریم حیف است که ما دیده دیدار نداریم
ظرفیت همصحبتی یار نداریم با این همه با غیر حسن،کار نداریم
ای کاش که در عشق کریمانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
بدمستی ما را مکن ابراز نگارا با مستی مستان بنما باز مدارا
تقصیر لب لعل نگار است خدایا خجلتزده کن مثل همیشه تو گدا را
موسی صفت از جلوه پیمانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
ای خوش سحری را که سر دار بمیرم منصورم و چون میثم تمار بمیرم
در حال ثناخوانی دلدار بمیرم سخت است که بیمار و گنهکار بمیرم
مجنون شده با دل دیوانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
آن بنده زشتم که خریدار ندارم برده نفروشیم که بازار ندارم
از خدمت ارباب کَرَم، عار ندارم در کوله به جز توشهای از خار ندارم
خوب است که در کنج همین خانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
بدتر ز من ای خالق بخشنده نداری همچون من خودباخته، شرمنده نداری
مأموریت حضرت موسی است بهانه در خلقت خود بدتر از این بنده نداری
بیمارم و در پای طبیبانه بمیرم مگذار که پشت در میخانه بمیرم
نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 23 مهر1388 ساعت 17:52 موضوع شعر | لینک ثابت
چه روزهایی بود روزهای مدینه در آغوش تو. انگار توو اون 7 روز به اندازه 7 زندگی رشد کردم و بهت نزدیک شدم. نه، اشتباه شد! بهم نزدیک شدی... میبینی آقا؟ هنوز عاشق نشدم که فقط تو رو ببینم و اصلاً به خودم فکر نکنم. هنوز باید برم دنبال گردو بازی. منو چه به عشق و عاشقی، اونم محبوبی مثل تو...
گر سینه چاک دوست بدانم دلم خطاست عشق عزیز یار کجا و حدود من
یادته؟ روزهای اول همش با خودم این شعر رو زمزمه میکردم:
آخر يه روز شيعه برات حرم ميسازه حرم برای تو شه کرم میسازه
به کوری عایشه و دشمن حیدر بقیع تو آباد میشه گل پیمبر
چند روزی گذشت، منو یاد گذشتهام انداختی، یاد خوبیها، بدیها، غفلتها و خود را به غفلت زدنها! یه کم که اعتراف کردم به کاستی و کمبودم، طاقت نیاوردی و بهم انقدر از غذای معرفت خودت دادی که یاد کریمی تو باعث فراموشی زشتیهام بشه. در دریای معرفت تو، فقط آب شیرین تعارف میکردند و آب نطلبیده مراد است...
از بقیعت رفتم به سمت مکه ولی دلم پیشت موند. از اونجا اومدم خونه اما مثل اینکه کرامت تو تمام شدنی نیست. همیشه بهم لقمههایی از معرفتت رو میدی که خودت گفتی اگه همه دنیا رو تبدیل به لقمه غذا کنند و در دهان مؤمن بگذارند، باز هم کم است. اما من کجا و ایمان کجا؟ به قول خدا: ای کسانی که ایمان آوردهاید، ایمان بیاورید!
امروز سالگرد تخریب بقیع توست. میخوام یه حرفی به وهابیها بزنم از جنس حرف زینب (س). توو تاریخ خوندم که خواهرت هر مصیبتی بهش میرسید، میگفت که به جز زیبایی چیزی ندیدم که خدای نکرده دشمنشاد نشه. آره، منم یه حرف دارم به وهابیها:
عشاق نشستند سر راه کسی تا دست به حُسن انتخابی بزنند
باید که به جای چلچراغ و گنبد بالای بقیع آفتابی بزنند
نوشته شده توسط قاسم صفائی در یکشنبه 5 مهر1388 ساعت 13:41 موضوع شخصی | لینک ثابت
شب قدر آمد و گرفتارم قدر یک عمر آرزو دارم
با همه کولهبار عصیانم مستحق عنایت یارم
شب قدر و ملک به پرواز است در رحمت به روی ما باز است
من کیام؟ روسیاه و گمراهی با امید آمده به درگاهی
این همان خانهای که از احسان کوه بخشد بر پر کاهی
تو کریم و خدای ستاری باز هم آبرو نگهداری
این تو بودی که دعوتم کردی راهی کوی رحمتم کردی
تا که پاکم کنی ز رنگ گنه غرق دریای رأفتم کردی
از عنایت مرا کشاندی تو بین اهل سحر نشاندی تو
حاصل از روزه و نمازم کو؟ نازنین یار من، نیازم کو؟
نامهام خالی از مناجات است زمزمههای دلنوازم کو؟
نه جهادی، نه حج، نه خمس و زکات کن قبولم کن خدا به یک صلوات
من چه گویم که بیحیا شدهام عهد بشکسته بیوفا شدهام
دگر از غیرت و حجاب مپرس که ز راه علی جدا شدهام
دردمندی شکسته بالم من در پی باده وصالم من
کولهبارم ببین چه سنگین است پر افعال زشت و ننگین است
میشوم پیش فاطمه رسوا گر بگویی که نامهام این است
بدتر از من گدا نداری تو بندهی بیحیا نداری تو
رو ندارم تو را نگاه کنم تا به کی عمر را تباه کنم
عفو و حلم شما سبب گردید هر چه خواستم گناه کنم
چقدر اشتباه کردم من رشوه دادم، گناه کردم من
شب قدر است و ذکر یا زهرا همه تقدیر ماست یا زهرا
روز محشر که روز تنهاییست هست تنها شفیع ما زهرا
جان فدای شکسته پهلویت جان فدای کبود بازویت
به نبأ، قدر و هل اتی سوگند به حرم، کعبه و منا سوگند
به همه عصمت خدا، زهرا به حسین و به کربلا سوگند
که نباشد قبول در محشر طاعتی بی ولایت حیدر
اسم اعظم علی ولی الله نفس نورانی رسول الله
ای یدالله فوق ایدیهم نقطه تحت باء بسم الله
دل من نعره میزند حیدر یا علی یا علی مدد حیدر
شعلهها کاش آبمان نکند دوزخیها خطابمان نکند
حق سینهزنی هیئتها کاش مولا جوابمان نکند
کاش شوری ز اشکها گیریم اذن رفتن به کربلا گیریم
نوشته شده توسط قاسم صفائی در یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت 5:6 موضوع مناسبت | لینک ثابت
کم کم برای بخشش ما دیر میشود وقتی نمانده، آه خدا! دیر میشود
فرصت گذشته، به هدف تیرمان نخورد بازندگان هر شبه را دیر میشود
بالی نمانده تا به سویش پرزنان روم دیگر برای سیر سماء دیر میشود
امسال هم دوباره قبولم نمیکنند گویا وصال با شهدا دیر میشود
یاران یکی یکی به سفر سوی او روند اما دوباره نوبت ما دیر میشود
شاها قسم به سفره پرفیض رحمتت وقت عنایت به گدا دیر میشود
هر شب میان شور حسینیهی دلم گویم سفر به کرب و بلا دیر میشود
وقت زیارت است چرا پس معطلی؟ بار سفر ببند، بیا! دیر میشود
یابن الحسن بیا که دلم بد خراب توست دارد برای لطف شما دیر میشود
میخانهها بدون تو تعطیل میشود «می»نوشیات سبوی ولا دیر میشود
این حرف آخر است بیا یابن فاطمه دارد زمان ذکر و دعا دیر میشود
نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 19 شهریور1388 ساعت 22:15 موضوع مناسبت | لینک ثابت
سلام حضرت ارباب؛
میخواستم حرفهای زیادی بزنم اما در شب رؤیایی تولد تو که باران نقل ستاره از آسمان به روی زمین میبارید، بیتی شنیدم که تمام حرفها را به تنهایی زد:
تو کریم کرمزاده، من گدازاده مرا خدا به تو داده، تو را به من داده

نوشته شده توسط قاسم صفائی در شنبه 14 شهریور1388 ساعت 11:42 موضوع شخصی | لینک ثابت
ای مردمان به یمن سحرهای مستمان یک نامه از بهشت رسیده به دستمان
این نامه از همان شهدای شلمچه است از رهروان کربوبلای شلمچه است
بعد از به نام حق و سلام آمده چنین ای مردگان روی زمین، شبه مؤمنین
ای کرده دام نفس و منیت اسیرتان ای طول آرزو و هوس کرده پیرتان
ای مرغکان حبس قفس، پر نمیزنید چندی بوَد به مرقد ما سر نمیزنید
ما قصه نیستیم کتاب حقیقتیم افسانه نیستیم یقین واقعیتیم
ما هم شبیه جمع شما سینه میزدیم هر شب به یاد کربوبلا سینه میزدیم
آن نور سبز جبهه و نور شما کجا؟ آن شهد شور خالص و شور شما کجا؟
آخر به جرم چیست فراموشمان کنید؟ با خاطرات مرده همآغوشمان کنید
از شهرتان صفای شهیدان گرفته شد حتی صدای پای شهیدان گرفته شد
طعم جوانی و پی لذت شدید،آه! اینترنتی مسافر شهوت شدید، آه!
تنپوش سبز اهل ولایت که پاره نیست اهل دعا که مشتری ماهواره نیست
همراه ما به ما سحر و بوی سیب داد همراهتان چه شد که شما را فریب داد؟
در هر مکالمه که کلام شهید نیست در هر پیامکی که پیام شهید نیست
غیرت کنید و شیوه خود را عوض کنید دلهای زنگ خورده خود را عوض کنید
خودرو نبوده، رو به سوی اهل دل کنید ما را کنار فاطمه(س) کمتر خجل کنید
نوشته شده توسط قاسم صفائی در پنجشنبه 12 شهریور1388 ساعت 15:16 موضوع شعر | لینک ثابت
خدایا توو این ماه رمضونی، خورده شکستههای آبرو و عزتمون رو
با یه دنیا امید سر دست گرفتیم، با یه دل درمونده از همهی درهای بسته در خونه تو رو
دق الباب کردیم. مگه نه این که این ماه ماهه مهمونی توئه؟ پس باز کن درهای رحمتت رو
به روی این دلهای کویری که خیلی وقته رنگ بارون به خودش ندیده. بنشون
ما رو سر سفرهی معرفتت که تو وجودمون بی معرفتی بیداد میکنه... نه اصلا بی تو
وجودی نیست، مرده ایم، زندهمون کن به یادت.. بی تابیم، آروممون کن به ذکرت... تشنهایم سیرابمون کن از می ناب عشقت...
خدایا رهامون نکن... حتی اگه بیراه میریم به حق این ماه عزیز
دستامون رو بگیر. ببر ما رو به اون راهی که تو میخوای ... نکنه چشم به هم بزنیم
ببینیم این ماه رحمت هم گذشت و ما دست خالی موندیم...
خدایا توفیقمون بده، توفیق...
آمین...
نویسنده: یاکریم
نوشته شده توسط قاسم صفائی در جمعه 6 شهریور1388 ساعت 14:46 موضوع مناسبت | لینک ثابت
امسال هم چیدی بساط میهمانی بال و پرم دادی که گردم آسمانی
منت نهادی در به رویم باز کردی آغوش بگشودی برای همزبانی
در هر ضیافتخانهای که پا نهادم مانند تو پیدا نکردم میزبانی
از من چه دیدی دعوتم کردی دوباره باور نمیکردم مرا قابل بدانی
هرگز به روی من نیاوردی که بودم گفتی همین که آمدی از دوستانی
با یک نگاه کبریایی میتوانی از چهرهام عرض ندامت را بخوانی
نادانیام شد عذر بدتر از گناهم آگاه بودم خرج عصیان شد جوانی
تو خواستی تا من نمکگیرت بمانم تو عهد کردی که برای من بمانی
با عفو خود باید مرا در بر بگیری آخر کریمی تو، خدای مهربانی
با بردن نام قشنگ حضرت عشق روزی افطارم بُوَد صاحب زمانی

نوشته شده توسط قاسم صفائی در سه شنبه 3 شهریور1388 ساعت 10:56 موضوع شعر | لینک ثابت
درباره وبلاگ

کسي که عقل ندارد ادب ندارد
و کسي که همت ندارد مروت ندارد
و کسي که دين ندارد حيا ندارد .
خردمندي موجب معاشرت نيکو با مردم است ، و به وسيله عقل سعادت هر دو عالم به دست مي آيد .
امام حسن مجتبی (ع)
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
سایت امام حسن مجتبی
کتاب نیوز
باشگاه اندیشه
روزنامه وطن امروز
اخبار فرهنگی
صدا و سیما
كتابهاي رايگان فارسي
همه چیز درباره فیلم ها و بازیگران
کتابخانه قفسه
موبایل
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
طراح قالب
POWERED BY